اینکه من پاشدم حروف اسممونو روی مقوای ماکت دراوردم که عکسشو میذارم توی اینستا و بعد آماده شدم
که برم گل فروشی و تاج گلمو بگیرم و بعد برم آرایشگاه.ساعت 11باید آرایشگاه میبودم 11نیم رسیدم:))
ساعت 9ام از خواب پاشدم.محسن چون باید میرف وسایلمو تحویل میگرفت,بابا بردم خیلیم احساس خوبی
بود با بابا رفتن^_^ هنوزم همون حس دختر کوچولو بودنشو داشتم:)
تاج گلمو که دیدم کلی ذوق کردم چون واقعا همونی بود که بهش گفته بودم.ادن دخترم که درستش کرده بود
کلی خوشش اومده بود و میگفت رفتی آتلیه بهم عکسشووو بدیاااا و بعد دوباره توی پیجشم کلی ذوقمو
کرده بود^_^
اولش که آرایشم تموم شد چون به گریمو آرایش زیاد عادت ندارم یجوری شدم و البته اینکه چشمامم
دور و خوب نمیبینه مزید بر علت شد:)) وقتی رفتم جلو کلی با خودم حال کردم واقعا خوب شدم:))
لباسمم که پوشیدمم و سشوار کشید گف شبیه پرنسسا شدم:)) تصور کنید منووو:))
بعد موهامو درست کرد و تاج گلمو گذاشت و به سلیقه ی خودش گذاشت بالاای سرم گفت انگار
فرشته ای اینجوری^_^ اصن اعتماد به نفس پوکیده شدم سر لباسم اوکیه اوکی شد^_^
انقدرم ازم عکس گرفتتتتت:)))))
بعدشم آقا دوماد قشنگم اومد*_* من سر کت و شلوار خریدن محسن نبودم و همشم استرس داشتم
که چه شکلیه:| محسنم مثه عروسا تا همون لحظه که اومد دنبالم نشونم نداد:| ولی کلی سورپرایز شدم
شبیه مدلا شده بود و این نظر من نیست نظر خیلیاست:)
وقتی همو دیدیم نیشمون تا بناگوش باز بود:)) و فقط داشتیم هندونه میذاشتیم زیر بغل هم:))
اصن خودم به تنهایی یه اعتماد به سقف بودم:|
بعدش از تو ماشین تا راهروی آتلیه عکس انداختیم یکسره:)) آتلیه دیدمون گف شما باید با این تیپاتون
میرفتین باغ:( منم گفتم اخه بله برون بود:) کلی عکس خوشگل گرفتیم ک 18 ام رفتیم انتخاب کردیم و
5خرداد آماده میشه گفتم برامون توی آلبوم بزنتشون .همیشه البومو بیشتر از داشتن فایل عکسا دوس
داشتم مثه قدیما^_^ البته فایلم میگیرم.قراره دوتا عکسم بزرگ کنه برای دوتا مامانا^_^
عکسامون با کلی خنده تموم شد:)) و بعد محسن منو رسوند خونه .دم در خونه یادمون
اومد عه فیلم نگرفتیم :)) و دوباره برگشتیم یه دور زدیمو فیلم گرفتیم:)) محسن رسوندم و رفت تا با فامیلاش
بیاد
رفتم خونه دیدم دختر عموم و پسرعموم و پسرعمم و خانومش دارن تززیناتو همونجوری که گفتم
انجام میدن:) خودمم کفشامو دراوردم و بقیشو با مامان و بابا انجام دادم بمیرم براشون که کلی
خسته شدن:( اونارم فرستادم ارایشگاه..
وقتی رسیدم خونه ساعت 3نیم بود...محسن اینا ساعت حدود 5 اومدن فامیلای من اونموق اومده بودن
فیلمبردارم اومده بود و شاگرد محسنو دوست جانش اومدن عکس انداختن ازمون..
ادامشو پست بعدی مینویسم....
| دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۶ | 16:25| سحـــ❤ــــر و محســ❤ـــن |
سکآنس هآی عشق من و تو...ما را در سایت سکآنس هآی عشق من و تو دنبال میکنید
برچسب: نامزدی, نویسنده: بازدید: 160