
درسته یکم دیر دارم مینویسم ولی خلاصه نوشتمش
یه آشنایی اولیه 19 بهمن 95انجام شد وبعدش تحقیقات بابایی،خواستگاری
اصلی 14 اسفند دقیقا دوروز بعد از تولدم برگزار شد از همون لحظه ی اول
که وارد شدن با کلی خنده بود و بعدش که من کلی شیطنت کردم و خندیدیم
بعدشم بابام خیلی تابلو گفت سحر قبل ازاینکه شما بیاید گفته بابا بگو ما
بریم تو اتاق صحبت کنیم:| وبعدش همه به من خندیدن:))
خلاصه این پسرکو بردمش تو اتاق:)))به زور و کلی خجالت و اصرار بقیه اومد
داخل اتاق ولی هرکاری میکردم بیرون نمیومد و نتیجش شد نزدیک نیم ساعت
تواتاق موندن و کلی سلفی گرفتن:))
بعدشم ک اومدیم بیرون نصف بیشتر خواستگاری رو از دست داده بودیم:)))
انقدر بهم خوش گذشته بود که اصلا دوس نداشتم برن:(
یه سری صحبتای اصلی انجام شد و به خوبی و خوشی پیش رفتن
از فردای خواستگاری کلی اتفاقات بد افتاد و تا مرز بهم خوردن همه چی پیش
رفت و یک هفته و نیم خیلی بدو گذروندیم تا همه چی ختم به خیر شد:(
+موقع خواستگاری دیر رسیدن و کلی حرص خوردم:))6سال موندم ولی
نمیتونستم حتی 5دقیقه ام دیگه بمونم-_-
++بله برون قراره 5اردیبهشت باشه و ما کلی وقت داریم با آرامش کارامونو
انجام بدیم^__^
+++قرار نیست جشن بزرگ باشه یه جشن کوچولو با خانواده های نزدیکه
و ان شالله برای عقد میترکونیم^_^
+++++امروز انگشتر نشونو خریدیم،یه نشون جواهر که با خودشون بردنش :(
که روز بله برون میاد تو انگشتم
| چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۶ | 22:17| سحـــ❤ــــر و محســ❤ـــن |
سکآنس هآی عشق من و تو...ما را در سایت سکآنس هآی عشق من و تو دنبال میکنید
برچسب: خواستگاری, نویسنده: بازدید: 153